تبلیغات
هرچی دلت بخواد(مطالب طنز) - اعتراف من
هرچی دلت بخواد(مطالب طنز)
هرچی دلت بخواد
مرتبه
تاریخ : پنجشنبه 30 آبان 1392
10 سالم بود کلاس چهارم ابتدایی یه بار سر بیکاری گوشی بابام و برداشتم و تصمیم گرفتم برای یکی پیامک بدم هرچی گشتم توی شماره های بابام کسی که بشه من بهش پیامک بدم پیدا نکردم خلاصه از روی بیکاری شماره خود بابام زدم و یهو پیام ارسال شد منم ذوق مرگ بودم و خوشحال که یهو صدای گوشی بابام دراومد اون زمانم گوشی بابام یه مشکلی داشت که شماره رو کامل نمینداخت باید یه قسمت خاصی میرفتی تا شماره ی کاملو نشون بده که بابام نمیدونستن بابامم یه نگاهی به پیام کرد و گفت هرکی هست آشناس چون این پیامو دیروز یکی برام داده بود و دوباره گوشیو ول کردن رفتن منم خوشحال دوباره گوشیو برداشتم واقعا یادم نمیاد چه جوری اما یادمه با گوشی بابام هی پیام میدادم و میگفتم من شمارو میشناسم و تهدید میکردم )احتمالا فیلم پلیسی زیاد میدیدم( بابامم هی میگفتن بهتره جوابشو ندیم منم که خوشم اومده بود ادامه دادم و گفتم من شماره میشناسم اگر طفل 10 سالتونو دوست دارید 5 میلیون پول بذارید تو یه کیف مشکی بیارید بذارید دم بازارچه :| بابامم که حسابی ترسیده بودن سر من چون اون موقع محل زندگی ما خیلی خلوت بود کارگر افغانیم زیاد بود گفتن فردا تنها مدرسه نرو به مامان بگوبرات آژانس بگیرن موضوع کاملا امنیتی شده بود منم از رو نمیرفتم :| )هنوزم که هنوزه من تو کف این حرکت خودمم :|( مامانم و بابام واقعا به هم ریخته بودن تا اینکه داداشم گوشیو برداشت و رفت کلی توش گشت و گفت بابا شماره خودتونه این شماره هه کار خود طفل 10 سالتونه :| :| منم دیگه همون لحظه خودمو زدم به خواب :| :((


ارسال توسط محمد
آرشیو مطالب
صفحات جانبی
پیوند های روزانه
امکانات جانبی
blogskin

ابزار وبلاگ

قالب وبلاگ

دانلود فیلم